عضو شورای مرکزی حزب کارگزاران سازندگی خبرخبرگزاری اصول گرای فارس مبنی برخروج محمد علی نجفی از این حزب را  تکذیب کرد.

خبرگزاری فارس در خبری مدعی شده بود که «محمد علی نجفی در اعتراض به خط مشی انتخاباتی حزب کارگزاران از شورای مرکزی این حزب استعفاء داد. »

هدایت آقایی به خبرنگار فرارو گفت: «ماالان در جلسه شورای مرکزی حزب هستیم که آقای نجفی هم حضور دارند.»

او با اعلام اینکه «آقای نجفی اصلا عضو شورای مرکزی کارگزاران نیستند که حالا بخواهند استعفا بدهند» گفت: «آقای نجفی 5 سال پیش از شورای مرکزی کار گزاران استعفا داده اند واز آن موقع تا کنون مشاور شورای مرکزی حزب هستند. پس ایشان نمی توانسته اند از شورای مرکزی استعفا داده باشند و ما خبر فارس را تکذیب نمی کنیم.»

گفتنی است محمد علی نجفی که از بنیانگذاران حزب کارگزاران سازندگی ابه شمار می رود، وزیر آموزش عالی دولت مهندس موسوی، وزیر آموزش و پرورش دولت هاشمی رفسنجانی و رئیس سازمان برنامه و بودجه دولت خاتمی بوده است.


ادامه مطلب

+نوشته شده در ساعت07:31 AMتوسط . | نظرات ()

نظرات ()

به گزارش سرویس بین الملل فرارو، نشریه هندی بیزینس لاین در گفت و گویی با خانم نیکی کریمی که اخیرا به عنوان عضو هیئت داوری در سی و نهمین جشنواره بین المللی فیلم هند (آی اف اف آی) در گوآ حضور داشته ، انتقادات وی را نسبت به سیاست های انقباضی وزارت ارشاد منعکس ساخته است.
گزارش را در زیر بخوانید:

نیکی کریمی هنرپیشه و کارگردان معروف ایرانی اخیرا به عنوان عضو هیئت داوری در سی و نهمین جشنواره بین المللی فیلم هند (آی اف اف آی) در گوآ حضور داشت. نیکی 37 ساله در بیش از 20 فیلم نقش آفرینی کرده و دو فیلم داستانی و یک فیلم مستند را کارگردانی کرده است. وی در چندین جشنواره بین المللی فیلم از جمله در جشنواره فیلم کن در سال گذشته عضو هیئت داوری بوده است.

او کمتر از 18 سال سن داشت که در اولین فیلم خود "وسوسه" در سال 1989 بازی کرد. هنرپیشه معروف ایرانی جمشید حیدری پس از آن که او را در اجرای نمایشنامه ای در مدرسه کشف کرد، آن نقش را به وی پیشنهاد کرد.

نیکی در پنج جشنواره مختلف بین المللی فیلم ، جایزه بهترین بازیگر را به دست آورده است. در سال 2001 فیلم "داشتن و نداشتن" را ساخت که در باره زنانی بود که برای باردار شدن به درمان پزشکی نیاز داشتند. اولین جایزه خود را برای کارگردانی در جشنواره "باران" در ایران به دست آورد.

فیلم "یک شب" ساخته نیکی کریمی در سال 2005 در جشنواره کان نامزد شد و فیلم نامه او برای فیلم "چند روز بعد" در جشنواره فیلم روتردام در سال 2006 برنده جایزه شد.

نیکی کریمی سه فیلم نامه نوشته و شرح حال زندگی مارلون براندو و کتاب "صمیمیت" از نوسینده پاکستانی حنیف قریشی را ترجمه کرده است . دو فیلمی که در آن بازی کرده در آی اف اف آی به نمایش در آمد و از چند شخصیت سینمایی هند از جمله از سوی بازیگر ویکتور بارنجی مورد ستایش قرار گرفت. این فیلم ها در جشنواره های فیلم در فرانسه و انگلستان به نمایش در آمده اند ولی هنوز در ایران اکران نشده اند.

نیکی کریمی تأسف می خورد که با سانسور فزاینده در کشورش، فیلم سازان برای ساخت فیلم مورد نظرشان آزادی ندارند. او می گوید "اوضاع در ایران در چند ماه اخیر وخیم تر شده و موجودیت سینما مورد تهدید قرار گرفته است. وضعیت نامناسبی است و همه ما امیدواریم وضع بهتر شود." وی می افزاید فیلم های او که بیشتر کوتاه و کمتر از 90 دقیقه هستند سانسور نشده اند.

نیکی که اعضای خانواده اش در انگلستان یا آمریکا زندگی می کنند بین تهران و لندن در رفت و آمد است.

از نیکی خواسته شد که آی اف اف آی را با کان مقایسه کند که گفت زیبایی گوآ را می ستاید. او می گوید "شهرت آی اف اف آی به عنوان یکی از قدیمی ترین جشتواره های بین المللی فیلم در آسیا و آفریقا در سال های آینده توجه جهانی بیشتری را جلب خواهد کرد."

او با توجه به نقش خود به عنوان عضو هیئت داوری، از بردن نام فیلم، کارگردان یا بازیگر هندی مورد علاقه اش خودداری می کند ولی از این حقیقت شگفت زده است که هند سالانه قریب به 1000 فیلم تولید می کند – رقمی که بالاتر از هر کشور دیگری است – و می گوید که از دعوت شدن توسط چنین کشوری افتخار می کند.

نیکی می گوید کشورش سالانه حدود 70 فیلم تولید می کند و تعداد کمی فیلمساز زن وجود دارد. او از این که فیلم های هندی در کشورش به نمایش در می آیند خرسند است.


ادامه مطلب

+نوشته شده در ساعت07:29 AMتوسط . | نظرات ()

نظرات ()

ضحاک ماردوش




ناسپاسی جمشید

سالیان دراز از پادشاهی جمشید گذشت. دد و دام و دیو و آدمی در فرمان او بودند و روز به روز برشکوه و نیروی او افزوده می شد، تا آنجا که غرور در دل جمشید راه یافت و راه ناسپاسی پیش گرفت.


یکایک بتخت مهی بنگرید

بگیتی‌جزازخویشتن‌کس ندید

منی‌کردآن شاه یزدان شناس

‌زیزدان بپیچیدوشدناسپاس



سالخوردگان وگرانمایگان لشکر و موبدان را پیش خواند و بسیار سخن گفت که «هنرهای جهان را من پدید آوردم، گیتی را بخوبی من آراستم، مرگ و بیماری را من برانداختم. جز من در جهان سرور و پادشاهی نیست. خور و خواب و پوشش و کام و آرام مردمان از من است و مرگ و زندگی همگان بدست من . اگر چنین است پس مرا باید جهان آفرین خواند. آنکه این را باور ندارد و نپذیرد پیرو اهریمن است.»

بزرگان و موبدان همه سر به پیش افگندند. کسی یارای چون و چرا نداشت، که جمشید پادشاهی زورمند وتوانا بود وفرّه ایزدی پشتیبان او. اما


چو این گفته شد فرّیزدان از وی

گسست‌وجهان شد پُرازگفتگوی


چون فرّه ایزدی از جمشید گسست در کارش شکست افتاد و بزرگان و نامداران درگاه ازو روی برگرداندند و پراکنده شدند. بیست و سه سال گذشت و هر روز نیرو و شکوه جمشید کمتر می شد. هرچند بدرگاه کردگار پوزش می خواست کارگر نمی شد و بخت برگشتگی و هراسش فزونی می گرفت، تا آنکه ضحاک تازی پدیدار شد.

داستان ضحّاک با پدرش

ضحّاک فرزند امیری نیک سرشت و دادگر به نام «مرداس» بود. اهریمن که در جهان جز فتنه و آشوب کاری نداشت کمر به گمراه کردن صحاک جوان بست. به این مقصود خود را بصورت مردی نیکخواه و آراسته درآورد و پیش ضحام رفت و سر در گوش او گذاشت و سخن های نغز و فریبنده گفت. ضحاک فریفته او شد.

آنگاه اهریمن گفت «ای ضحاک، می خواهم رازی با تو در میان بگذارم. اما باید سوگند بخوری که این راز را با کشی نگوئی.» ضحاک سوگند خورد.

اهریمن وقتی مطمئن شد گفت «چرا باید تا چون تو جوانی هست پدر پیرت پادشاه باشد؟ چرا سستی می کنی؟ پدرت را از میان بردار و خود پادشاه شو. همه کاخ و گنج و سپاه از آن تو خواهد شد.»

ضحّاک که جوانی تهی مغز بود دلش از راه بدر رفت و در کشتن پدر با اهریمن یار شد. اما نمی دانست چگونه پد را نابود کند. اهریمن گفت «غم مخور، چاره این کار با من است.»

مرداش باغی دلکش داشت. هر روز بامداد برمیخاست و پیش از دمیدن آفتاب درآن باغ عبادت می کرد. اهریمن بر سر راه او در باغ چاهی کند و رویآنرا با شاخ و برگ پوشانید. روز دیگر مرداس نگون بخت که برای عبادت می رفت در چاه افتاد و کشته شد و ضحاک نا سپاس برتخت شاهی نشست.

فریب اهریمن

چون ضحّاک پادشاه شد اهریمن خود را بصورت جوانی خردمند و سخنگو آراست و نزد ضحاک رفت و گفت «من مردی هنرمندم و هنرم ساختن خورش ها و غذاهای شاهانه است.»

ضحاک ساختن غذا و آراستن سفره را به او واگذار کرد. اهریمن سفره بسیار رنگینی با خورش های گوناگون و گوارا از پرندگان و چارپایان آماده کرد. ضحاک خشنود شد. روز دیگر سفره رنگین تری فراهم کرد و هم‌چنین هر روز غذای بهتری می ساخت.

روز چهارم ضحاک شکم‌پرور چنان شاد شد که رو به جوان کرد و گفت «هرچه آرزو داری از من بخواه.» اهریمن که جویای این فرصت بود گفت «شاها، دل من از مهر تو لبریز است و جز شادی تو چیزی نمی خواهم. تنها یک آرزو دارم و آن اینکه اجازه دهی دو کتف ترا از راه بندگی ببوسم.» ضحّاک اجازه داد. اهریمن لب بر دو کتف شاه گذاشت و ناگاه از روی زمین ناپدید شد.


روئیدن مار بردوش ضحّاک

برجای لبان اهریمن بر دو کتف ضحاک دو مار سیاه روئید. مارها را از بن بریدند. اما بجای آنها بی درنگ دو مار دیگر روئید. ضحاک پریشان شد و در پی چاره افتاد. پزشگان هرچه کوشیدند سودمند نشد.

وقتی همه پزشگان درماندند اهریمن خود را بصورت پزشگی ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت «بریدن ماران سودی ندارد. داروی این درد مغز سر انسانست. برای آنکه ماران آرام باشند و گزندی نرسانند چاره آنست که هر روز دوتن را بکشند و از مغز سر آنها برای ماران خورش بسازند. شاید از این راه ماران سرانجام بمیرند.»

اهریمن که با آدمیان و آسودگی آنان دشمن بود می خواست از این راه همه مردم را به کُشتن دهد و نسل آدمیان را براندازد.

گرفتار شدن جمشید

درهمین روزگار بود که جمشید را غرور گرفت و فرّه ایزدی از او دور شد. ضحّاک فرصت را غنیمت دانست و به ایران تاخت. بسیاری از ایرانیان که در جستجوی پادشاهی نو بودند به او روی آوردند و بی خبر از جور و ستمگری ضحاک او را برخود پادشاه کردند.

ضحّاک سپاهی فراوان آماده کرد و به دستگیری جمشید فرستاد. جمشید تا صد سال خود را از دیده ها نهان می داشت. اما سرانجام در کنار دریای چین بدام افتاد. ضحّاک فرمان داد تا او را با ارّه بدو نیم کردند و خود تخت و تاج و گنج و کاخ او را صاحب شد. جمشید سراسر هفتصد سال زیست و هرچند به فرّ و شکوه او پادشاهی نبود سرانجام به تیره بختی از جهان رفت.

جمشید دو دختر خوبرو داشت: یکی «شهرنواز» و دیگری «ارنواز». این دو نیز در دست ضحّاک ستمگر اسیر شدند و از ترس به فرمان او درآمدند. ضحاک هر دو را به کاخ خود برد و آنان را با دو تن به پرستاری ماران گماشت.

گماشتگان ضحّاک هر روز دو تن را به ستم می گرفتند و به آشپزخانه شاهی می آوردند تا مغزشان را طعمه ماران کنند. اما شهرنواز و ارنواز و آن دو تن که نیکدل بودند و تاب این ستمگری را نداشتند هر روز یکی از آنان را آزاد می کردند و روانه کوه و دشت می نمودند و بجای مغز او از مغز سرگوسفند خورش می ساختند.


خواب دیدن ضحّاک ‌

ضحاک سالیان دراز به ظلم و بیداد پادشاهی کرد و گروه بسیاری از مردم بیگناه را برای خوراک ماران به کُشتن داد. کینه او در دل ها نشست و خشم مردم بالا گرفت. یک شب که ضحاک در کاخ شاخی خفته بود در خواب دید که ناگهان سه مرد جنگی پیدا شدند و بسوی او روی آوردند. از آن میان آنکه کوچکتر بود و پهلوانی دلاور بود بر وی تاخت و گرز گران خود را بر سر او کوفت. آنگاه دست و پای او را با بند چرمی بست و کشان کشان بطرف کوه دماوند کشید. در حالی که گروه بسیاری از مردم در پی او روان بودند.

ضحاک به خود پیچید و آشفته از خواب بیدار شد و چنان فریادی برآورد که ستون های کاخ به لرزه افتاد. ارنواز دختر جمشید که در کنار او بود حیرت کرد و سبب این آشفتگی را جویا شد. چون دانست ضحاک چنین خوابی دیده است گفت باید خردمندان و دانشوران را از هرگوشه ای بخوانی و از آنها بخواهی تا خواب ترا تعبیر کنند.

ضحاک چنین کرد و خردمندان و خواب گزاران را به بارگاه خواست و خواب خود را بازگفت. همه خاموش ماندند جز یک تن که بی باک تر بود. وی گفت «شاها، تعبیر خواب تو اینست که روزگارت به آخر رسیده و دیگری بجای تو بر تخت شاهی خواهد نشست. «فریدون» نامی در جستجوی تاج و تخت شاهی برمیآید و ترا با گرز گران از پای در می آورد و در بند می کشد.»

از شنیدن این سخنان ضحاک مدهوش شد. چون بخود آمد در فکر چاره افتاد. اندیشید که دشمن او فریدون است. پس دستور داد تا سراسر کشور را بجویند و فریدون را بیابند و بدست او بسپارند. دیگر خواب و آرام نداشت.


زادن فریدون

از ایرانیان آزاده مردی بود به نام «آتبین» که نژادش به شاهان قدیم ایران و طهمورث دیوبند می رسید. زن وی «فرانک» نام داشت. از این دو فرزندی نیک چهره و خجسته زاده شد. او را فریدون نام نهادند. فریدون چون خورشید تابنده بود و فرّ و شکوه جمشیدی داشت.

آتبین برجان خود ترسان بود و از بیم ضحاک گریزان. سرانجام روزی گماشتگان ضحاک که برای مارهای کتف وی در پی طعمه می گشتند به آتبین برخوردند. او را به بند کشیدند و به جلاد سپردند.

فرانک، مادر فریدون، بی شوهر ماند و وقتی دانست ضحاک درخواب دیده که شکستش بدست فریدون است بیمناک شد. فریدون را که کودکی خردسال بود برداشت و به چمن زاری برد که چراگاه گاوی نامور بنام «برمایه» بود. از نگهبان مرغزار به زاری درخواست که فریدون را چون فرزند خود بپذیرد و به شیر برمایه بپرورد تا از ستم ضحاک در امان باشد.


خبر یافتن ضحّاک

نگهبان مرغزار پذیرفت و سه سال فریدن را نزد خود نگاه داشت و به شیر گاو پرورد. اما ضحاک دست از جستجو برنداشت و سرانجام دانست که فریدون را برمایه در مرغزار می پرورد. گماشتگان خود را به دستگیری فریدون فرستاد. فرانک آگاه شد و دوان دوان به مرغزار آمد و فریدون را برداشت و از بیم ضحاک رو به صحرا گذاشت و به جانب کوه البرز روان شد.

در البرز کوه فرانک فریدون را به پارسائی که درآنجا خانه داشت و از کار دنیا فارغ بود سپرد و گفت «ای نیکمرد، پدر این کودک قربانی ماران ضحاک شد. اما فریدون روزی سرور و پیشوای مردمان خواهد شد و کین کشتگان را از ضحاک ستمگر باز خواهد گرفت. تو فریدون را چون پدر باش و او راچون فرزند خود بپرور.»


آگاه شدن فریدون از نسب خود

مرد پارسا پذیرفت و به پرورش فریدون کمر بست. سالی چند گذشت و فریدون بزرگ شد. جوانی بلند بالا و زورمند و دلاور شد. اما نمی دانست فرزند کیست. چون شانزده ساله شد از کوه به دشت آمد و نزد مادر خود رفت و از او خواست تا بگوید پدرش کیست و از کدام نژاد است.

آنگاه فرانک راز پنهان را آشکار کرد و گفت «ای فرزند دلیر، پدر تو آزاد مردی از ایرانیان بود. نژاد کیانی داشت و نسبش پشت به پشت به طهمورث دیوبند پادشاه نامدار می رسید. مردی خردمند و نیک سرشت و بی آزار بود. ضحاک ستمگر او را بدست جلادان سپرد تا از مغزش برای ماران غذا ساختند. من بی شوهر شدم و تو بی پدر ماندی. آنگاه ضحاک خوابی دید و اختر شناسان و خواب گزاران تعبیر کردند که فریدون نامی از ایرانیان به جنگ وی برخواهد خاست و او را به گرز گران خواهد کوفت. ضحاک در جستجوی تو افتاد. من از بیم ترا به نگهبان مرغزاری سپردم تا به شیر گاو گرانمایه ای که داشت بپرورد. به ضحاک خبر بردند. ضحاک گاو بی زبان را کشت و خانه ما را ویران کرد. ناچار از خانمان بریدم و ترا از ترس ماردوش ستمگر به البرزکوه پناه دادم.»


خشم فریدون

فریدون چون داستان را شنید خونش به جوش آمد و دلش پر درد شد و آتش کین در درونش شعله زد. رو به مادر کرد وگفت «مادر، حال که این ضحاک ستمگر روز ما را تباه کرده و این همه از ایرانیان را به خون کشیده من نیز روزگارش را تباه خواهم ساخت. دست به شمشیر خواهم برد و کاخ و ایوان او را با خاک یکسان خواهم کرد.»

فرانک گفت «فرزند دلاورم، این شرط دانائی نیست. تو نمی توانی با جهانی درافتی. ضحاک ستمگر زورمند است و سپاه فراوان دارد. هر زمان که بخواهد از هر کشور صد هزار مرد جنگی آماده کارزار به خدمتش می‌آیند. جوانی مکن و روی از پند مادر مپیچ و تا راه و چاره کار را نیافته‌ای دست به شمشیرمبر.»


بیم ضحّاک

از آن سوی ضحاک از اندیشه فریدون پیوسته نگران و ترسان بود و گاه بگاه از وحشت نام فریدون را بر زبان می راند. می دانست که فریدون زنده است و به خون او تشنه.

روزی ضحاک فرمان داد تا بارگاه را آراستند. خود برتخت عاج نشست و تاج فیروزه برسر گذاشت و دستور داد تا موبدان شهر را حاضر کردند. آنگاه روی به آنان کرد و گفت «شما آگاهید که من دشمنی بزرگ دارم که گرچه جوان است اما دلیر و نامجوست و در پی برانداختن تاج و تخت من است. جانم از اندیشه این دشمن همیشه در بیم است. باید چاره ای جست: باید گواهی نوشت که من پادشاهی دادگر و بخشنده ام و جز راستی و نیکی نورزیده ام تا دشمن بدخواه بهانه کین جوئی نداشته باشد باید همه بزرگان و نامداران این نامه را گواهی کنند»

ضحاک ستمگر و تندخو بود. از ترس خشمش همه جرأت خود را باختند و بر دادگری و نیکی و بخشندگی ضحاک ستمگر گواهی نوشتند. 

 

 

 http://30min.mastertopforum.net/viewtopic.php?t=128 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در ساعت07:11 AMتوسط . | نظرات ()

نظرات ()